تبليغاتX
من وتو

من وتو

همه تفکرات من

حدیث دل

 هر زمان دل درپي مهر دلبري رفته ست.....

سرپراز سودا ولب پراز شکوه شده ست....

بشنو تومرا بشنو.... اي کهنه نوانديش.......

             بشکن تومرابشکن........چون آينه ي تشويش....

اي چشمه ي جوشيده.....تاچشم تورا ديده...

        بايادتو خوکرده......ازغيرتو ببريده....

دل در طلب رويت.......برطاق دوابرويت.....

        وزطره گيسويت.......حيران شده ي کويت......

 چگويمت مهربان من که دل پراز نيازاست ولب پراز سوز وگداز....

ازآن خموش گشته ام که دل به دوست بسته ام.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 دی1388ساعت 15:14  توسط محمد  | 

به خود میگویم

این بار تنها و تنها برای خودم مینویسم٬آخر نه این است که دل نوشته هایم اینگونه چون خودم ناخوانده و بی مخاطب اند٬پس بهتر آن باشد که مخاطبی حتی در خیال هم نباشد......

آی خیل دوستان که هجوم مهربانی هایتان اینگونه مرا در کنج عزلت خویش بی کس رها کرده است٬ رهایم کنید.....

اصلا نبودن بهتر از بیهوده بودن است.....

چه زود آدم ها برای هم همچون روزمرگی زندگی٬تکراری و یکنواخت می شوند.....

و چه ساده آنان که دلخوش به هیاهوی این دلبستگی های پوچ می شوند.....

و چه ساده تر من که داشتم سلام ها و درودهای اجباری را باور میکردم........

و تو ای محمد ساده دل٬از خدا میخواهم آسمان دلت همیشه چون امروز مهربان و پاک باشد٬که از برای  گل ها و گلزارها بگرید تا بخنداند.......

ودیگر اینکه دنیا همین است٬پرهیاهو اما پوچ.....

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 12:40  توسط محمد  | 

یک گلایه

خدای مهربان میشنوی فریاد ناله در گلو شکسته ای را که تو را می خواند......

در آغوش کش این صدای درد آلود را.....

سیلاب اشک رخ زردش را آبگون کرده است.......

بیم آن است که در این دریای پرتلاطم غرقه شود.......

به فریادش رس ای کشتی نجات و زورق رهایی ها......

گر اندوهی ست اندوه دوری  توست......

چهره بنما و سبزه زاران کن کویر سوخته سینه اش را........

آه که چه مهربانی ای دوست........

چقدر سهم من از با تو بودن کم است.........

می خواهم همه دقایقم شوی.......

دیگر نمی خواهم تن به اجبار بی تو در گوشه تاریکی دل تنها گریستن را.......

می خواهم گر اشکی ست به پای تو ریخته شود.....

تا بشوید از دلت غبار بی مهری را.......

کاینچنین مرا دور از خود رها کردی.......

آه.... چه مهربانی ای او......

می ترسم اسیر در بند کرده ات را از یاد برده باشی.....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 10:53  توسط محمد  | 

شخصیت

خواه ناخواه ما زاده اجتماعیم از این رو هویت و شخصیت ما در اجتماع است که شکل می گیرد...

هرچند از درون پر و غنی باشیم و از یک نگرش و دیدگاه آزاد برخوردار باشیم اما این اجتماع است که ایدئولوژی و دستور العمل رفتارمان را شکل میدهد و به آن سمت و سو می بخشد....

هیچ کلام موزون و آهنگ دلنشینی در کنج عزلت خلق نمی شود....

اما می توان تعامل های اجتماعی را تابع یک دستورالعمل منطقی در یک چارچوب مشخص سازمان دهی کرد....

به نحوی که در پیدا کردن هویت و اصالت خویش دچار سردرگمی و حیرت نشویم......

اگر خود را بدون هیچ تکیه گاهی به اجتماع بسپاریم قطعا با هر تندبادی به سمتی پرتاب می شویم....

و دیگر هیچ جا و مکانی برای پابرجا ایستادن و عرض اندام کردن نخواهیم داشت.....

باید ابتدا از درون شکل گرفت آنگاه پا به عرصه برخوردها و تضادها گذاشت.....

اینجاست که می توان ادعای مالکیت جایی که بر آن ایستاده ایم را داشته باشیم و هر چه در ذهن داریم را بر زبان آوریم.....

اجتماع مملو از نارضایتی ها ناکامی ها تلخی ها و نا بسامانی هاست....

شخصیت اگر ریشه دار نباشد و برخاسته از گرایش های نامعقول باشد با اولین طوفان از جا کنده خواهد شد......

باید عقیده برخاسته از اندیشه ای حسابگر و ریز بین باشد تا هر ناخالصی را از آن دفع کند....

اینچنین درختی ست که ثمره ای به زیبایی انسانیت خواهد داشت......

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 23:41  توسط محمد  | 

ثروت

عدالت عموما بر مبنای دارایی های مشترک پایه گذاری می شود.....

آنجایی صحبت از عدالت می شود که همگان در آن سهمی داشته باشند.......

عمومی ترین ثروت که همه از آن بهره مندند معبودی یکتا و بی مانند است.......

هر کس به هر مقدار که بخواهد می تواند از وجود این معبود بهره ببرد.....

این ثروت را هیچ نیرویی نمی تواند از کسی سلب کند یا در آن دخل و تصرف کند......

هر کس مالک مطلق و بی چون و چرای معبود خود است.....

و این یک دارایی بی زوال و فنا ناپذیر است......

که از همان روز نخست آفرینش به هر کس عطا شده است.....

بنابراین در حیطه یک ثروت مطلق است که می توان از عدالت مطلق دم زد.....

از اینجاست که هر شخص به تنهایی ثروت مندترین است........

ثروتی که روزافزون است و تا مرز بی نهایت ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 23:24  توسط محمد  |